سيد محمد باقر برقعى

486

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آرزوى گم‌شده سوز دلم ربوده ز كف اختيار چشم * گرديده دُرفشان يم گوهر نثار چشم چون شمع از شرار غمت آب مىشوم * طىّ شد شب و به سر نرسيد انتظار چشم در انتظار روى تو تنها نشسته‌ام * شايد فتد گذار تو بر رهگذار چشم اى آرزوى گم‌شدهء من بيا ، بيا ! * دورى بس است ، دور مشو از ديار چشم گر لاله‌ها دميده ز اشكم ، عجب مدار * خون دل است سر زده از چشمه‌سار چشم اشك غم از فراق تو اى آشناى درد * بر دامنم روان شده از جويبار چشم زين بيشتر مخواه مرا مبتلاى هجر * برده‌ست هجر روى تو از كف قرار چشم بازآ كه باغ خاطره‌ات سبز و ماندنى است * اى گل كه در فراق تو گريه‌ست كار چشم بازآ كه ديده منتظر فجر « صادق » است * بىمهر روى توست سيه ، روزگار چشم دراى عشق هر لحظه كز فراق رخ يار بگذرد * عمرى به نزد ديدهء خونبار بگذرد خوش زد دراى عشق به گوش دل اين صلا * برخيز ! چون‌كه لحظهء ديدار بگذرد بر وصل يار آنكه كشد رنج راه عشق * داند چه‌ها به عاشق دلدار بگذرد خواهد هرآن‌كه دامن گل آورد به دست * بايد كه از مسير پر از خار بگذرد در زندگى هرآن‌كه زند لاف نقد جان * بايد ز سر چو ميثم تمّار بگذرد بايد كه بگذرد ز بر و بار خويشتن * آن شاخه‌اى كه از سر ديوار بگذرد نوع بشر عصارهء مطلوب خلقت است * گر از هواى نفس جفاكار بگذرد بر وصل يار مىرسد آخر ز راه عشق * مسرور ، آن كسى كه ز اغيار بگذرد بر ديده‌هاى منتظر عاشقان رواست * گر خون ز جور آن بت عيّار بگذرد از خندهء سپيده‌دم صبح « صادقا » * پيدا بود كه عمر شب تار بگذرد